غم زمانه كه هيچش كران نمي بينم
دواش جز مي چون مي چون ارغوان نمي بينم
پيوند عمر بسته به موي است هوش دار
غمخوار خويش باش ، غم روزگار چيست ؟
مي خور كه هر كه آخر كار جهان بديد
از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
جام مينایی مي سد ره تنگ دلي است
منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
ساقي تنها كسي است كه در اين لحظات سراسر غم و ماتم و تحسر به امداد شاعر مي آيد :
ساقيا برخيز و درده جام را
خاك بر سر كن غم ايام را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:4  توسط شاهرخ
|
آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم من آمده بودم كه تا مرز
رسيد ن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم من در
اين تنهايي تنها و بي رقيبم گل قلبم در اين بيراهه مرده ولي باز هم به عشقت دل سپرده
من از روزي كه خودمو مي شناسم براي ديدنت در التماسم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط شاهرخ
|
بي تو دنيا بر سرم آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت مردن و رفتن علاج کار شد
آنکه اول نوشدارو مي نمود بر لب ما زهر نيش مار شد
عيب از ما بود از ياران نبود هر که يار شد عاقبت بيدار شد
عاقبت با حيله سوداگران عشق هم کالاي هر بازار شد
آب يکجا مانده ام دريا کجاست مردم از بس زندگي تکرار شد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:58  توسط شاهرخ
|
بي تو دنيا بر سرم آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت مردن و رفتن علاج کار شد
آنکه اول نوشدارو مي نمود بر لب ما زهر نيش مار شد
عيب از ما بود از ياران نبود هر که يار شد عاقبت بيدار شد
عاقبت با حيله سوداگران عشق هم کالاي هر بازار شد
آب يکجا مانده ام دريا کجاست مردم از بس زندگي تکرار شد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:58  توسط شاهرخ
|
همه گويند
که از دل برود
هر آنکه از ديده برفت
و شب رفتن تو
من ماتم زده خسته دل گوشه نشين
گوشه ميکده در ماتم تک ساغر خود
ريخته روي زمين
زير لب گفتم:
آه...
کز رفتن تو نفس از سينه برفت... .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:56  توسط شاهرخ
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:55  توسط شاهرخ
|
| غم عشق تو از غمها نجاتست |
|
مرا خاک درت آب حیاتست |
| نمیجویم نجات از بند عشقت |
|
چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست |
| مرا گویند راه عشق مسپر |
|
من و سودای عشق این ترهاتست |
| ز لعب دو رخت بر نطع خوبی |
|
مه اندر چارخانه شاه ماتست |
| دل و دین میبری و عهد و قولت |
|
چو حال و کار دنیا بیثباتست |
| عنایت بر سر هجرم به آیین |
|
هم از جور قدیم و حادثاتست |
| چنان ترسد دل از هجر تو گویی |
|
شب هجران تو روز وفاتست |
| به جان و دل ز دیوان جمالت |
|
امیر عشق را بر من براتست |
| براتی گر شود راجع چه باشد |
|
نه خط مجد دین شمس الکفاتست |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:53  توسط شاهرخ
|
از آن روزها_ آه!_عمري گذشته ست
من و تو دگرگونه گشتيم،
دنيا دگرگونه گشته ست!
درين روزگاران بي روشنايي،
درين تيره شبهاي غمگين که ديگر
نداني کجايم ،
ندانم کجايي،
چو با ياد آن روزها مي نشينم
چو ياد تو را پيشِ رو مي نشانم
دلِ جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها مي کشانم
سرشکي به همراه اين بيت ها، مي فشانم:
نخستين نگاهي که ما را بهم دوخت،
نخستين سلامي که در جانِ ما شعله افروخت،
نخستين کلامي که دلهاي ما را
به بوي خوشِ آشنايي سپرد و
به مهماني عشق بُرد...
پر از مهر بودي!
پر از مهر بودم!...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:51  توسط شاهرخ
|
عجب ای دل عاشق تو ام حوصله داری
تو این سینه نشستی هزارتا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوتو کوری
یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی
پر از حرفیو خاموش یه قصه و فراموش
***********
پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده
به اندازه ی عشقی پر از حرفای ساده
واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه
چراغ روشن راه قشنگی غروبه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:44  توسط شاهرخ
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط شاهرخ
|